شنبه ۲۰ اردیبهشت ۰۴ ۱۸:۵۵
خب بذارین براتون تعریف کنم از یکی از خاصترین روزای زندگیم! من آناهیتا برزگرم، دستیار دندونپزشک. معمولاً روزای کاریمون پر از سر و کله زدن با بیمارا و وسایل استریلیزهست، نه وقت داریم تولد یادمون بیاد، نه حال و حوصلهشو. ولی امسال فرق داشت... خیلی فرق داشت.
صبح مثل همیشه رفتم کلینیک، روپوشمو پوشیدم، ماسک زدم و شروع کردم آماده کردن وسایل برای اولین بیمار. هیچچیز غیرعادیای نبود. ولی یه کم بعد، یهو چراغا خاموش شد! منم هول کردم، گفتم وای نکنه برق رفت؟ وسط کار؟!
تا خواستم چیزی بگم، در اتاق باز شد و یه دسته بادکنک و کیک با شمع روشن، جلوی چشمم ظاهر شد! دوستام، همکارام، حتی یکیدو تا از بیمارا هم بودن! همه با لبخند گفتن: "تولدت مبارک آنا!"
شوکه شده بودم. یعنی واقعاً هیچی نمیدونستم! صدام درنمیومد، فقط لبخند میزدم و چشمام پر اشک شده بود. اصلاً فکر نمیکردم کسی حواسش به تولدم باشه، اونم تو شلوغی کلینیک.
کیک خوشمزه بود، آهنگ تولد خوندیم، کلی عکس گرفتیم، و حتی یکی از همکارا یه تاج کوچیک آورد گذاشت روی سرم. خلاصه اون روز کلینیک تبدیل شد به یه جشن کوچیک اما پر از عشق.
تا همیشه یادم میمونه که چطوری بین بوی الکل و صدای ساکشن، یه روز معمولی تبدیل شد به یه خاطرهی قشنگ. دمتون گرم بچهها، واقعاً سوپرایزم کردین!
صبح مثل همیشه رفتم کلینیک، روپوشمو پوشیدم، ماسک زدم و شروع کردم آماده کردن وسایل برای اولین بیمار. هیچچیز غیرعادیای نبود. ولی یه کم بعد، یهو چراغا خاموش شد! منم هول کردم، گفتم وای نکنه برق رفت؟ وسط کار؟!
تا خواستم چیزی بگم، در اتاق باز شد و یه دسته بادکنک و کیک با شمع روشن، جلوی چشمم ظاهر شد! دوستام، همکارام، حتی یکیدو تا از بیمارا هم بودن! همه با لبخند گفتن: "تولدت مبارک آنا!"
شوکه شده بودم. یعنی واقعاً هیچی نمیدونستم! صدام درنمیومد، فقط لبخند میزدم و چشمام پر اشک شده بود. اصلاً فکر نمیکردم کسی حواسش به تولدم باشه، اونم تو شلوغی کلینیک.
کیک خوشمزه بود، آهنگ تولد خوندیم، کلی عکس گرفتیم، و حتی یکی از همکارا یه تاج کوچیک آورد گذاشت روی سرم. خلاصه اون روز کلینیک تبدیل شد به یه جشن کوچیک اما پر از عشق.
تا همیشه یادم میمونه که چطوری بین بوی الکل و صدای ساکشن، یه روز معمولی تبدیل شد به یه خاطرهی قشنگ. دمتون گرم بچهها، واقعاً سوپرایزم کردین!